زیبای شعر
اشعار احمد عزیزی و قیصر امین پور / شعر انتظار
دادم زكف چندي تو را با آه و با افسوسها ادامه دارد... دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی ، نیامدی سنگهای سرزمین من در انتظار تو چون عصای موریانه خورده دستهای من ای بلند تر از کاش و دورتر ز کاشکی ! عمر انتظار ما ، حکایت ظهور تو عبدالجبار کاکائی وقتی برادران من در جستجوی بره های گمشده باشند وقتی که خرما با گندم معامله نشود من علیه پارچه های نارنجی و آبی قیام خواهم کرد ستاره بارتر از چشمم آسمانی نیست به حجم تنگدلی های آفتابی من مدار حوصله ی هیچ کهکشانی نیست سزای پاکی ات ای اشک ، آستینی نیست به سر بلندی ات ای عشق ، آستانی نیست مرا که شانه ام از حمل آفتاب خم است بجز پناه دو دست تو سایبانی نیست به سوگواری این چشم های سر گردان به غیر چشم سیاه تو نوحه خوانی نیست به غیر تسلیت چشم های دلسوزت مرا نیاز تسلی به همزبانی نیست و نام مرا زیر آن بگذار ! زیرا من از روی مین خواهم گذشت اما نه از سرزمین خداحافظ پروانه های کوچه ی ما ... حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ با توام ، با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که " دوست ..." چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است : دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟ شعر هایم ، عشق هایم ، با زرد ترین برگهای پائیزی بر سنگفرش های سرد این غربت می ریزند آه ! کسی مرا در این سکوتستان همنوا می شود ؟ بشر شهر را ... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند ... و کیف آب گرم ما را به سمت آب سرد کن هدایت می کند از جمع حاجی لک لک ها خوشم می آید آفرین ! چقدر وسایل صوتی خریده اند انگار رفته اند فشم و گوسفندی چاق و قبراق را بر درگاه اسماعیل ذبح کرده اند السلام علیک یا ملک عبدالله ! این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد سفره ی دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده و صمیمی است بوی شعر و داستان نمی دهد : ... با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه یک دریچه آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دو تن گر زمین دهد ، زمان نمی دهد فرصتی برای دوست داشتن نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ کس برایت از صمیم دل دست دوستی تکان نمی دهد هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد کس ز فرط های و هوی گرگ و میش دل به هی هی شبان نمی دهد جز دلت که قطره ای است بیکران کس نشان ز بیکران نمی دهد عشق نام بی نشانه است و کس نام دیگری بدان نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان نان و گل به میهمان نمی دهد نا امیدم از زمین و از زمان پاشخم نه این ، نه آن ... نمی دهد پاره های این دل شکسته را گریه هم دوباره جان نمی دهد خواستم که با تو درد دل کنم گریه ام ولی امان نمی دهد ... که من برای سیم کارت خویش اینقدر ریال میان جیب خود به خواب هم ندیده ام آه ، دنده ی راستم در گریپ فرمت شایع بهار گریپاچ کرده است هرچه فکر می کنم این کلاج این کلاج لاعلاج به باد می دهد ... طرح لباس های فصل را چه شیک می کشی و آن خط مژه را تو چه باریک می کشی برگ گل است غنچه ی باغ دهان تو روی لبان خویش چه ماتیک می کشی امشب قرار ملاقات من و تو است انگار روی آینه ماژیک می کشی وقتی گربه وار به من خیره می شوی انگار طرح حمله به تاجیک می کشی نور تو کافی است ، قلم در میان مکش داری اطاق خلوت و تاریک می کشی نقاش من جهان ، شب بی انتهای تو است وه ! دوری مرا چه تراژیک می کشی ! خوشا چون سروها استادنی سبز خوشا چون برگ ها افتادنی سبز خوشا چون گل به فصلی ، سرخ مردن خوشا در فصل دیگر ، زادنی سبز اعجاز ما همین است : در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم ـ یعنی همین کتاب اشارات را ـ با هم یکی دو لحظه بخوانیم ... ما بی صدا مطالعه کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی ... ناگاه انگشت های " هیس " ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشم های من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود ! برای امام زمان (عج) صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد بی تو می گویند : تعطیل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد ؟! جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما خاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد خواستم از رنجش دوری بگویم ، یادم آمد عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد در هوای عاشقان پر می کشد با بی قراری آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد ناگهان قفل بزرگی تیرگی را می گشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آئینه دارد و از هوش می روم راستی مطلب چه بود ؟ تکرار کن ! سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت : به امید پیروزی واقعی نه در جنگ ، که بر جنگ ! درختان ما را بگیرند قصد دارند کودکان دبستان ما را ببندند به رگبار قصد دارند از ما بگیرند تمام زمین های آبائی ما قصد دارند اینهمه ماهیان را به دریای عمان بریزند و بحر خزر را به یک تور زیبای دور جهان تعارف کنند و حقیقتی مجرد که سوار واژه ها بود ز روح من تراوید تن من ز عشق تر شد ـ ز میان بهت و شادی در نامه باز کردم گل سرخ کوچکی ریخت به روی دستهایم و هجوم واژه برخاست ـ به تو ای قشنگ مطلق ! و به روزهای باران که به چتر تکیه کردیم شب پیش که هجوم آب کم شد و شکست ، بغض باران به درون خواب رفتم و حقیقتی مجرد که سوار واژه ها بود ز روح من تراوید با همهمه ی مبهم باغی در باد با طرح مه آلود کلاغی در باد از دور صدای پای پائیز آمد چون پچ پچ خاموش چراغی در باد باران ، و من در انحنای این کوچه های خسته و شکسته با یک پروانه ی سفید هم آواز شده ام ... از پیله هایمان جسته ایم و رسته باران می بارد ... آسوده همچنان می چرخد دندان گرد سنگ ـ سنگاسیاب نان ـ چون لقمه ای بزرگ جهان را آخر به کام خویش فرو خواهد برد و بوی حسرت نان ما را ـ تمام ما را ـ خواهد خورد ما ایستاده ایم و لحظه لحظه نوبت خود را خمیازه می کشیم اما این آسیاب کهنه به نوبت نیست همیشه نوبت ما فرداست ! ... و آسیاب کهنه ی نان همچنان می چرخد آسوده همچنان می چرخد دندان گرد سنگ ـ سنگاسیاب نان ـ چون لقمه ای بزرگ جهان را آخر به کام خویش فرو خواهد برد و بوی حسرت نان ما را ـ تمام ما را ـ خواهد خورد ما ایستاده ایم و لحظه لحظه نوبت خود را خمیازه می کشیم اما این آسیاب کهنه به نوبت نیست همیشه نوبت ما فرداست ! ... و آسیاب کهنه ی نان همچنان می چرخد مگر به نام تو ... در حیاط خلوت پائیز شادی شمشاد !
رفتي به يغما ناگهان ، با خدعه و سالوسها
اي رنگ خوب و نازنين-گشتي چرا چندي عجين
با جلبك و گلسنگها ، با حمله ويروسها
اين رنگ احيا ميشود شياد رسوا مي شود
مي خشكد اين مردابها در پيش اقيانوسها
اين روزها آيد به سر ، بيرق شوي بار دگر
گر اجنبي بندد تو را ، با حيله بر ناقوسها
اي سبز من- قديس من- زيباترين تنديس من
وا مي كنم روزي تو را ، از دست بي ناموس ها
منبع

چشم ماه و آفتاب تار شد ، نیامدی
زیر سم اسبها غبار شد ، نیامدی
زیر بار درد تار و مار شد ، نیامدی
روزهای رفته بی شمار شد ، نیامدی
قصه ی بلند روزگار شد ، نیامدی
ما عشق را به مدرسه بردیم
از ابتدای صفحه ی لبخند
| Design By : Night Melody |




